مژده ای دل...
مرا گفتي كه چون من يار نداري
تو همچو من گرفتاري نداري
چه داني حال زار بي دلان را
كه بر دل داغ دلداري نداري
نباشد غير آزار منت كار
كه جز آزار من كاري نداري
يكي از پادشاهان، صبحگاهي به عزم شكار
از كاخ خود خارج شده بود.
در اولين وهله به مرد فقيري كه يك چشم بيشتر نداشت برخورد نمود
.پادشاه به مجرد ديدن او از اسب به زمين افتاد.
فوراً دستور داد تا او را گرفته و به قتل برسانند.
مرد بيچاره به دست و پا افتاد و علت اين حكم را پرسيد،
پادشاه گفت: معلوم مي شود تو آدم بدي هستي،
زيرا تا چشمم به تو افتاد، نقش بر زمين شدم و آدم بديمن نبايد زنده بماند
. مرد فقير گفت:قربان ، اول صبح شما از خانه بيرون آمدي.من هم همينطور،
اولين كسي را كه شما ديدي من بودم و اول كسي را كه من ديدم شما بوديد
،شما مرا ديدي زمين خوردي ليكن من بيچاره كه شما را ديدم دارم كشته مي شوم.
حال خودت انصاف بده من بديمن ترم يا شما؟؟؟
پادشاه از اين جواب خنديد و پس از انعام ، آزادش نمود.
يك نفس با ما نشستي خانه بوي گل گرفت
خانه ات آباد كاين ويرانه بوي گل گرفت
از پريشان گويي ام ديدي پريشان خاطرم
زلف خود را شانه كردي شانه بوي گل گرفت
پرتو رنگ رٍخت با آن گل افشاني كه داشت
در زيارتگاه دل پروانه بوي گل گرفت
لعل گلرنگ تو را تا ساغر و مي بوسه زد
ساقي انديشه ام پيمانه بوي گل گرفت
عشق باريد و جنون گل كرد و افسون خيمه زد
تا به صحراي جنون افسانه بوي گل گرفت
از شميم شعر شور انگيز آتش عاشقان
ساقي و ساغر،مي و ميخانه بوي گل گرفت
شعر: علي آذر شاهي
رحلت جانگداز حضرت ختمي مرتبت محمد مصطفي (ص)
و شهادت امامان بزرگوار حسن مجتبي و
علي بن موسي الرضا عليهما السلام
را به عموم مسلمانان جهان تسليت عرض مي نمايم